|
همه چیز در یک وبلاگ | ||
|
همه جا تمیز و براق است. صدای قل قل کتری از آشپزخانه میاید. این صدا را دوست دارم .چای ٬چه چایی دم کرده ام!خوش عطر و خوش بو. دامن آبی راه راه و بلوز سرمه ای ام را پوشیده ام با جوراب های نایلون رنگ پا. چادر گل دار را هم سر کرده ام . ظرف میوه را روی میزگذاشته ام و پیش دستی های یک جوررا درکنارش. کمی دلشوره دارم. تا آمدنشان وموعد قراریک ساعتی وقت هست. خودم را که در آینه می بینم ای... بد نیستم . چرخی در دور و بر می زنم .چشمم به گوشه ی مبل می افتد که روکش اش حسابی نخ نما شده است .دو سالی است که اینها را از مغازه دست دوم فروشی سر کوچه خریده ام .دیگر وقت عوض کردن اشان شده است.اگر خدا بخواهد و معامله سر بگیرد این خانه ازاین کهنگی بیرون می آید ... صدای زنگ درکه می آید قلبم می خواهد از جایش کنده شود . دوباره خودم را در آینه نگاه می کنم .چرا این شکلی شدم ؟ چند نفس عمیق می کشم اما انگار فایده ای ندارد. به طرف در می روم تا بازش کنم. هل هستم ."ای بابا مگه دخترچارده ساله ای" . هزار بار دیگر هم که این را به خودم بگویم بازنمی دانم که چرا انقدر آشفته ام. موقع باز کردن در ناگهان انگشت پایم به در گیرمی کند و جورابم پاره می شود.ای وای... خدایا توهم شوخی ات گرفته! دوباره زنگ دررا می زنند. سریع جوراب را درمی آورم و پشت در اتاق خواب می اندازم ؟ عیبی ندارد بی جوراب بهتراست!! توی این چادر که هی از سرم لیز می خورد و نمی توانم جمع و جورش کنم معذ بم.نمی دانم چرا چادر سر کردم . شاید به خاطراین بود که پوران خانم گفت طرف یک کم مذهبی است و یا شاید هم به خاطر اینکه مادرم گفته بوداین چادرازآب گذشته است! موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:34 ] [ سجاد رنجبر ]
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش میکنم» و از پلهها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا میدانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچههاست. تعارفی که با آنها نداشتم. وقتی شمارهی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همینجوری که در خوابگاه میچرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمیکردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد. لباس پوشیدم. موهایم را مرتب کردم، به موهایم روغن زدم. دستی به سر و روی کفشم کشیدم و، رفتم پائین. به کسی هم چیزی نگفتم که کجا میروم، با کی میروم. خیلی هم به سرعت لباس پوشیدم. نمیخواستم کسی بپرسد که کجا میروم. به ارسلان هم که خوابیده بود، چیزی نگفتم. بیدارش نکردم تا همه چیز را برایش بگویم، یا حتا ازش اجازه بگیرم؛ گفتم بگذار بخوابد، گفتم بگذار یک بار هم که شده ما هم نامردی کنیم. رفتم پایین. مرا که دید از پلهها میآیم پائین، بلند شد. جلوش ایستادم. گفتم برویم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «چرا ایستادهاید؟ مگر نگفتید که بروم و صدایش کنم؟» لبخند زد. آمدیم بیرون. گفت: «آدم شوخی هستید؟» گفتم حالا کجایش را دیدهاید. گفتم: «کدام وری برویم، برویم بالا، یا برویم پائین؟» با دستم بالا و پائین خیابان را نشان دادم. گفت که برویم بالا، خلوتتر است. راه افتادیم. همان مانتویش را پوشیده بود، سفید. روسری سبزی هم سرش بود. روسریاش کوچک بود، اندازهی یک دستمال. موهای گردنش پیدا بود، نرم و طلائی. خیلی دلم میخواست کسی مرا با او ببیند. هیچ بدم نمیآمد که یک آشنایی مرا با او ببیند، ببیند که من با کی راه میروم. تا به حال با دختری به خوشگلی او راه نرفته بودم. پسرها و مردهایی که از کنارمان میگذشتند، نگاهش میکردند، بعضی از پیرمردها هم نگاه میکردند. از صورتش شروع میکردند به دیدزدن تا پاهایش. بعضیها هم فقط پاهایش را نگاه میکردند؛ سفیدی پاچههایش را که از شلوار کوتاهش بیرون مانده بود. خیلی کیف میکردم. همه به او نگاه میکردند و من کیف میکردم. همه او را نگاه میکردند، تماشا می کردند، به من حسودی میکردند و من کیف میکردم. موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:34 ] [ سجاد رنجبر ]
چیمن را من در یک روز داغ تابستانی دیده بودم. در حالی که کیف بر شانه راست و دست چپش را تند و تند تکان میداد از خیابان دم خانه شان سرازیر شده بود. کفش های پاشنه بلندش را تازگی ها خریده و هنوز به راه رفتن با آنها عادت نکرده بود. علی رغم پوشیدن آن مانتوی گل و گشاد و بلند که بر خلاف میل خود و تنها به سلیقه ی پدرش انتخاب کرده بود، هنوز تبسمی که نشان از خوش بختی داشت بر لبهایش جلوه نمایی می کرد. ـ چیمن همان روز که به کوچه ی بنفشه پیچیده بود هژار را دیده بود. سرش را پائین انداخته و به پیش پایش خیره نگاه کرده بود. هژار گفته بود:«دختر بلند بالای زلف نگونسار، ای که گردنت مینای بی گرد و ای پنجه هایت افسون خامه ی دلداری...»چیمن سرش را بالا گرفته و عبوسانه به هژار زل زده بود. به تصور اینکه هژار دستش انداخته با خود می گفت:«من که بلند بالا نیستم، نه گردنم مینای بی گرد است و نه پنجه هایم به کار افسون دلداری می آید.» اما آنگاه که برق نگاه هژار را عمیقاً حس کرده بود، صداقت گفته هایش را از چهره اش دریافته بود. گذشته از اینها چنین می پنداشت که انسان عاشق در نظرش کاه مثل کوهی می نماید، بدین سان و بر اساس این فلسفه قامت کوتاه من قد کشیده و گردنم ... ـ حق دارم اگر بگویم عشق آن پدیده ی خجسته است که همه کس را یارای مالکیت آن نیست. چه بسیار بودند آنهایی که برف پیری بر مویشان نشست و فرصت آن را نیافتند لب بر لبان دلداری گذارند. پندار و تبسم و تردید هرگز دری به رویشان نگشود. ره به منزلگه آفتاب نبردند و در مدار ظلمت فارغ از هر آرزویی، بیگانه با هر دل و دلداگی سر بر بالین نهادند و دیری نپائید به خواب فرو رفتند. چه بسیار بودند زنهایی که دین و ایمان را بهانه کرده، عشق و آرزو را در نطفه خفه کرده و نفس بریدند و دلهای سرگردانشان سوت و کور از هراس و گناه از تپیدن باز ماند و به زیر خاک فرو خفتند. ـ نیست کسی چشم در چشم چیمن بدوزد و بگویدش چرا با این پسر چشم گوش بسته اینقدر بد تا می کنی؟ نکنه با آن دو وجب قامت و آن چشمهای ریغو و آن پوست تیره به سیاهی قطران خیال برت داشته که برای خودت کسی هستی؟ اگر ذره ای دین و ایمان داری به خیابان برو و در هرم گرمای سوزان ظهر به این پسره ی درمانده نگاه کن و دریاب چگونه و با چه حالی بر خط سفید وسط خیابان گام بر می دارد و پشت سر هم سیگار دود می کند. چنان عمیق به سیگار پک می زند که سوراخ های بینی اش به هم می چسبد، دریچه ی چشم هایش چنان تنگ می شود که انگار همین حالاست به کوری بنشیند. آتش سیگار گُر می گیرد و لای انگشتانش را می چزاند! موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:32 ] [ سجاد رنجبر ]
داستان از اینجا شروع شد : مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:32 ] [ سجاد رنجبر ]
چند روزی بود که خسته از کار برمی گشت. همیشه وقتی می رسید خانه، منور خانم اول یک استکان چای تازه دم جلویش می گذاشت و بعد می رفت که بساط شام را علم کند. در آن فاصله بچه ها می ریختند دور پدرشان و از سر و کولش بالا می رفتند. وحید نقل مدرسه شان را می گفت و این که تیمشان چند تا گل زده به تیم مدرسه قریب، حمیده برایش تعریف می کرد که خانم ناظمشان را چقدر بچه ها اذیت می کنند. اما آن شب انگار در هیچ کدامشان حال و حوصله نبود. یک اتاق بزرگ داشتند و یک اتاق کوچک، در بالاخانه ای در خیابان نایب السلطنه. زمستان ها که می شد همه زندگیشان در همان اتاق بزرگ بود، همان جا را گرم نگاه می داشتند، منورخانم حتی المقدور نمی رفت آشپزخانه پائین که سرد بود و حوصله روگرفتن موقع آشپزی هم نداشت. در همان اتاق روی چراغ خوراک پزی غذا را گرم می کرد یا اگر ساده بود همان جا می پخت. اتاق کوچک هم بسته بود، رختخواب ها در آن بود و زمستان سرما چنان در آن لانه داشت که به جای یخچال به کار می رفت. هندوانه و خربزه ای که گاهی مرد خانه با خودش می آورد آن جا بود و همین طور غذاهای شب قبل. منور خانم صرفه جوئی می کرد و اسراف را نجس می دانست. همه شان می دانستند که دارند پول جمع می کنند که سرپناهی بخرند یا بسازند. ولی همان جا هم خوش بودند، خانه شان گرم بود، یعنی جز همان یک اتاق که چراغ آلادین کنارش بود هیچ جا گرم نبود اما دلشان گرم بود. صاحبخانه شان هم آدم بدی نبود. شاید رعایت آقا ناصر را می کرد که می گفتند در نخست وزیری کار می کند. حمیده کلاس دوم بود که یکی از این شب ها، بعد شیرین زبانی موضوع انشایش را گفت "می خواهید چه کاره بشوید". کلاف سخن از آن جا باز شد که دخترک پرسید بابا تو چه کاره ای. پدر به جای جواب گفت کار من به درد زن ها نمی خورد، یک چیز دیگر بنویس. خیاطی، معلمی، اصلا چرا خانم دکتر نخواهی بشوی. وحید گفت با این درس خواندنش. و این را به مسخره گفت. حمیده گفت از تو که نمره هام بهتره. و جدال شروع شد. مادر همان طور که داشت سفره را پهن می کرد نهیب زد که خیلی خوب. از کجا به کجا رسیدید. جواب بابات را بده بگو که می خواهی پرستار بشوی و به مریض ها و پیرها کمک کنی. مگه همیشه نمی گوئی. حمیده پذیرفت اما در ذهنش چه می گذشت که گفت بابا در اداره شما هیچ زنی کار نمی کند. پدر نگاهش را از تلویزیون برگرفت و در حالی که پیدا بود دنبال جواب مقتضی می گردد گفت چرا ولی به درد تو نمی خورد نظافت و امرو نهی. موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:31 ] [ سجاد رنجبر ]
دكتر محمد ابراهیم آیتی در سال 1294 شمسی در بیرجند متولد شد و تا سال 1317 در بیرجند و مشهد مقدس علوم قدیمه را تحصیل می كرد وی از سال 1320 تا 1329 در بیرجند به موعظه و تدریس اشتغال داشت. سپس به تهران مهاجرت كرد و از سال 1334 در دانشكده علوم معقول و منقول آن زمان به تدریس پرداخت. در سال 1340 از رشته معقول و منقول دانشگاه تهران به اخذ درجه دكتری نایل گردید و سپس در تهران اقامت كرد و علاوه بر تدریس، به موعظه و خطابه و به درس تفسیر در حوزه علما و اهل معرفت و تقوی اشتغال داشت. وی به كمك استعداد شگرف و حافظه قوی كه داشت به فاصله چند ماه زبان انگلیسی را آموخت و بر آن مسلط شد و در زمان كوتاهی مورد توجه علمای اعلام قرار گرفت به طوری كه آیة ا... مرتضی مطهری مكرر در سخنرانیها و نوشته های خود از سجایای اخلاقی و تحقیقات علمی او یاد كرده است. دكتر آیتی علاوه بر تدریس و موعظه در تهران روزهای جمعه در شمیران تفسیر قرآن می گفت. در یكی از روزهای جمعه در حالی كه برای درس تفسیر به طرف شمیران می رفت به علت تصادف درگذشت و بعدازظهر همان روز، رادیو تهران خبر درگذشت این عالم فرهیخته را اعلام كرد و در سال 1343 هجری شمسی پیكر او از مدرسه كاظمیه تا میدان شوش تشییع و سپس به قم حمل شد و به دستور آیة ا... مرعشی در قبرستان ابوحسینی در ایوان اختصاصی علما مدفون گردید. صفات ایشان: مرحوم دكتر آیتی انسانی وارسته و سلیم النفس، بسیار صبور و به حقیقت از مردان با كمال راستین عهد خود بود. در تحقیق و تجسس علمی بسیار دقیق عمل می كرد. مزیت او در كارهای علمی بر این بود كه علم قدیم را با روش جدید جمع داشت و نیك دریافته بود كه جامعه علمی كنونی چه نیازی دارد و چگونه باید در حوزه كردن مسایل قدیمی قدم بر داشت، نمونه كامل اثر او كه بدین شیوه تدوین شده است، رساله اجتهادی دكتری او به نام مقولات (مبحثی از منطق) را باید نام برد كه با توجه به اصول بجا گفتن و به اندازه گفتن و به زبان روشن بیان كردن و مبتنی بر مأخذ قدیم و كتابهای اروپایی تدوین گردیده است. تألیفات وی: ترجمه تاریخ یعقوبی - ترجمه كتاب البلدان یعقوبی - تصحیح تفسیر شریف لاهیجی - تاریخ اندلس و حكومت مسلمین در اروپا - افكار جاوید محمد ترجمه از انگلیسی - جهان در قرن بیستم ترجمه از انگلیسی - گفتار عاشورا - آیینه اسلام ترجمه از عربی - سرمایه سخن - فهرست ابواب و فصول اسفار ملاصدرا - مرجعیت و روحانیت. مرحوم آیتی دو كتاب مهم دیگری را در دست طبع داشت و به پایان رسانید كه رخت از جهان بربست، یكی جلد دوم تاریخ یعقوبی و دیگری مقولات عامه كه رساله ختم تحصیلات او بود. دكتر آیتی با دوستان صمیمی و صدیق خود در راه انتشار كتاب نیز همكاری داشت و یكی از بانیان در شركت انتشار بود. از دیگر تألیفات استاد "تاریخ شهدای اسلام" و "تاریخ پیغمبر اسلام" است كه یكی از مراجع مهم تاریخ اسلام در حوزه و دانشگاه به شمار می رود. *** * آثار : موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:30 ] [ سجاد رنجبر ]
اینیاتسیو سیلونه که نام واقعی او سکوندو ترانکوئیلی است (Secondo Tranquilli)، روز اول مه سال 1900 میلادی در یکی از روستاهای استان عقبمانده آبروتس ایتالیا به دنیا آمد. پدرش خرده مالک و مادرش بافنده بود. به دنبال بحران باغداری ایتالیا در سالهای نخستین قرن بیستم، پدرش چندسالی به برزیل مهاجرت کرد و تمام دارایی خانواده در این سالها به فروش رفت. در 1915 زلزله بخش عمدهای از زادگاه سیلونه را ویران کرد تا او پدر و مادر و خانهاش را از دست بدهد. اندکی پیش از پایان جنگ اول جهانی، سیلونه که تحصیلات دبیرستانی خود را در مدرسههای خصوصی و زیر نظر کشیشها گذرانده بود، ترک تحصیل کرد و به صحنه پرآشوب فعالیتهای سیاسی پا گذاشت. در هفده سالگی به سوسیالیستهای ایتالیایی پیوست که با جنگ مخالف بودند و این آغاز مبارزههای سیاسی سیلونه بود که تا پایان عمر او ادامه یافت. از همین تاریخ، فعالیتهایش را در زمینه روزنامهنگاری و ادبیات شروع کرد. نخستین نوشتههای سیلونه مقالاتی بود که برای روزنامه ارگان حزب سوسیالیست ایتالیا نوشت تا سوءاستفادهها و تخلفات مقامات دولتی مأمور بازسازی مناطق زلزلهزده زادگاهش را افشا کند. در پی این مقالهها، هفتهنامه جوانان حزب سوسیالیست، سیلونه را برای خبرنگاری برگزید. اندکی پس از آن به دبیری فدراسیون کارگران روزمزد کشاورزی استان آبروتس رسید. یک سال بعد را در کنار این فعالیت، به رم رفت تا هم تحصیلات نامنظمش را ادامه دهد و هم دوست نزدیک و همکار "آنتونیو گرامشی" شود. در سال 1921، در کنگرهای که برای بنیادگذاری حزب کمونیست ایتالیا تشکیل شد، پیوستن جوانان سوسیالیست ایتالیا را به حزب تازه اعلام کرد. در حزب تازه بنیاد وظایف مهمی را به عهده گرفت؛ از جمله مدیریت یک روزنامه استانی و نیز رهبری سازمان مخفی حزب، حتی او را به عضویت کادر رهبری حزب نیز برگزیدند. موضوعات مرتبط: ادبی [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:27 ] [ سجاد رنجبر ]
با آن كه شیوهی خاصی برای نوشتن خاطرات وجود ندارد, معیارهایی هست كه میتواند به نویسنده كمك كند تا برای برخورد موثرتر با استرس و ارتباط با عمق درون از این راهكارها استفاده كند. از جملهی این ملاكها میتوان به موارد زیر اشاره كرد: 1_ به مسائل و مباحثی بپردازید كه بیشترین ناراحتی, اندوه و تنش را برای شما ایجاد میكند. شناسایی محركهای تنشزا و اولویت بخشیدن به آنها درفرآیند خودآگاهی نقشی مهم دارد. برای شروع نوشتن خاطرات روزانه میتوانید با پرسشی شروع كنید. مثلاً امروز من چگونه بود و چگونه گذشت؟ یا در حال حاضر چه اندیشهای در سر دارم؟ 2_ از خود بپرسید وقتی با این محركهای تنشزا روبهرو میشوید, چه احساسی پیدا میكنید. دو احساس مهم مرتبط با استرس خشم و هراس هستند, اما سایههای مختلفی از این احساسات هم وجود دارند كه از جمله آنها میتوان به ناشكیبایی, حسادت, ناراحتی, اندوه, غم, سوگ, احساس گناه و نگرانی اشاره كرد. پس از شناسایی حالات احساسی خود, برای شناسایی مبدا احساساتتان باید از پرسش چرا؟ استفاده نمایید. (چرا ناراحت هستم؟ چرا نومیدم؟ چرا احساس میكنم كه مظلوم واقع شدهام؟) از نوشتهها برای استفاده از ذهن خلاق خود استفاده كنید. وقتی توانستید محركهای تنشزا را بشناسید و احساساتی را كه در مورد هر كدام به وجود میآید در نظر بگیرید, در مرحلهی سوم باید راه حلی به منظور پایان دادن به آن پیدا كنید. در زمینهی تهیه یادداشتهای روزانه كتابهای متعددی به رشتهی تحریر درآمدهاند كه هنر نوشتن یادداشتهای روزانه را نشان میدهند. در ادامه مطلب برای هر چه بهتر برگزار كردن این برنامه توصیههایی ارائه دادهایم: روش نوشتن موثر خاطرات روزانه جیمی پنه بیكر معتقد است كه نوشتن دفترچه خاطرات وسیلهای برای خودابرازی است اما همانطور كه نوشتن خاطرات روزانه فواید فراوانی دارد, بعید نیست كه از آن به اشتباه استفاده كنیم. به هنگام نوشتن خاطرات و یادداشتهای روزانه نكات زیر را در نظر بگیرید: [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:12 ] [ سجاد رنجبر ]
تحقیقات نشان داده است بیشتر كسانی كه به كتاب و كتابخوانی علاقه دارند والدینی داشتهاند كه در دوران كودكی لحظات شیرین و گرمی را در هنگام خواندن داستانها برای آنها ساخته و پرداختهاند. توصیههای زیر را به كار گیرید تا كودكان خود را جذب مطالعه كنید، به طوری كه كتاب را بهترین دوست خود بدانند و از آن جدا نشوند.
2 - كتابهایی را انتخاب كنید كه خودتان از خواندن آنها لذت میبرید، زیرا عدم علاقه شما، به خوبی در آهنگ كلام شما منعكس میشود.
4 - همیشه قبل از خواندن، عنوان كتاب و نام نویسنده آن را اعلام كنید. 5 - داستانی را كه میخوانید در ذهن خود تجسم كنید: مناظر را در ذهن خود ببینید، حتی زمانی كه كتاب هیچ گونه تصویری ندارد. این كار باعث میشود كه داستان را به زیبایی و واضح تعریف كنید. 6 - در حین خواندن از تنوع استفاده كنید: متناسب با داستان، تن صدای خود را بالا و پایین ببرید، با دستان و اعضای صورت خود اشارات گوناگونی پدید آورید. همه اینها در جذابتر كردن داستان برای شما و فرزندتان كمك میكند. 7 -بسیاری از كودكان از«خواندن مكرر» یك داستان لذت میبرند. 8 -كودكتان را تشویق كنید كه صفحات را ورق بزند، یا حتی عباراتی كه بلد است را بخواند: هر دوی شما میتوانید با افزودن دیالوگهای جدید، صداهای متفاوت و اشارات مختلف به آن شاخ و برگ دهید. 9 - به آرامی بخوانید: در حین خواندن، سؤالاتی بپرسید و به پرسشهای كودكتان پاسخ دهید. به عكسها اشاره كنید و در مورد تصاویر كتاب بحث كنید. از كودكتان بپرسید: «فكر میكنی بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد؟» 10 - فعالیتهای اضافه و متناسبی با فضای داستان، ارائه كنید: كارهایی مثل آشپزی یا درست كردن كاردستی كه با داستان شما متناسب و هماهنگ باشند یا فعالیتهایی كه خواندن را به عنوان بخشی از علوم و فنون غنی ادبیات شكوفا سازند و به پیشرفت در یادگیری مهارتهای ادبی منجر شود. 11 - در زمان داستان با كودك خود مدارا كنید، اما در عین حال جدی و محكم باشید: چنانكه كودك شما نسبت به خواندن كتاب بیمیل است اجازه دهید در این حین نقاشی بكشد. شاید حتی بتواند یك نقاشی از فضای داستان بكشد! 12 - با آموزگار كودكان صحبت كنید یا به كتابخانه منطقهتان بروید تا از پیشنهادها و تجربیات آنها در این رابطه بهرهمند شوید: به این وسیله فهرستهای گوناگونی از كتابهای مختلف خواهید یافت و شاید حتی آنها بتوانند كتابهایی كه خواندن بلند آنها برای كودكان اثربخش بوده است را به شما معرفی كنند. خواندن، یك فعالیت تفریحی است شما فقط روزانه 15 دقیقه برای آن وقت صرفكنید و از نتیجه سود بخش آن برای خود و فرزندانتان تا آخر عمر بهره بگیرید. [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:11 ] [ سجاد رنجبر ]
در كشور ما به رغم وجود گنجینه های علم و معرفت و داستآنها و افسانه های زیبا و آموزنده، اولیا و مربیان بیشترین وقت خود را به مسائل آموزشی كودكان اختصاص می دهند و دانش آموزان نیز در خانه و مدرسه بیشتر اوقات خود را صرف یادگیری های غیر فعال كرده، از سختی و خشكی دروس و اضطراب امتحان و نمره رنج می برند. بدین ترتیب اغلب اولیا و مربیان از هدف اصلی تعلیم و تربیت كه پرورش انسان های خلاق، مبتكر و كارآمد است، باز می مانند. هدف از ذكر این مطالب آشنایی شما با روش های قصه خوانی و قصه گویی برای كودكان دبستانی است كه نقش بسزایی در رشد و شكوفایی خلاقیت در كودكان دارد. ادبیات كودكان چیست؟ در تعریف ادبیات كودكان می توان گفت: مجموعه ی نوشته ها، سروده ها و گفتارهایی است كه از طرف بزرگسالان جامعه برای استفاده ی خردسالان فراهم می آید، یا خردسالان خود خالق آن هستند. تأثیر قصه در كودكان انتخاب قصه های مناسب [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:10 ] [ سجاد رنجبر ]
تعریف متداول این است كه هرچه در یك داستان اتفاق می افتد طرح داستان نام دارد. هنگامی كه درباره ی داستان هایی كه به پایان رسیده اند صحبت می كنیم این تعریف مفید است، اما وقتی داستان های در حال نگارش را در نظر می گیریم، این تعریف همان قدر سودمند است كه بگوییم كیك تولد، شیرینی پخته شده ی بزرگی با تزئینات و شمع است. این تعریف به ما نمی گوید كه چه گونه می توانیم یك كیك درست كنیم. طرح داستان از رویدادها و وقایع مهم در یك داستان معین ساخته شده است«مهم» بدین دلیل كه این وقایع پیامدهای مهمی نیز به دنبال دارند. فهرست / • راه دشوار رسیدن به طرح داستان • طرح داستان چیست؟ • شروع های عالی • آیا به زاویه دیدی كه تغییر می كند اعتماد می كنید؟ • كنترل كردن شرح • مهار كردن ملودرام • و... طرح در داستان نویسنده: آنسن دیبل مترجم: مهرنوش طلائی ناشر: رسش زبان كتاب: فارسی تعداد صفحه: 232 اندازه كتاب: رقعی - سال انتشار: 1387 - دوره چاپ: 1 کد کتاب: 60968 طرح در داستان به چه چیزی میگویند؟ آیا اصولاً طرح برای نوشتن باید وجود داشته باشد؟ نبودن طرح چه لطمه ای به داستان خواهد زد و از این دست سؤالات که در این هفته و هفته بعد درباره آن صحبت خواهیم کرد... طرح نقل حوادث یک داستان با توالی زمانی همراه با رابطه علت و معلولی است. این تعریف ای.ام.فورستر است در کتاب جنبه های رمان. بعضی از منتقدان به جدایی طرح از پیرنگ اعتقاد دارند (مثل فورستر) و بعضی هم ندارند (مثل جمال میرصادقی). بحث در مورد این که این دوتا جدا هستند یا نه در اینجا جای بحث ندارد. همین که بدانیم بعضی از داستان ها، داستان طرحند این دو مقوله را از هم جدا میکند. یکی از این داستان ها درخت به ژاپنی است. (نویسنده اش را کسی در کارگاه نمیدانست) طرح در داستان به چه چیزی میگویند؟ آیا اصولاً طرح برای نوشتن باید وجود داشته باشد؟ نبودن طرح چه لطمه ای به داستان خواهد زد و از این دست سؤالات که در این هفته و هفته بعد درباره آن صحبت خواهیم کرد... 9 توصیه برای طرح نویسی : 1- طرح باید فاقد تصادف باشد یا اگر تصادفی هست بر ضد قهرمان اصلی داستان. بعضی از داستان ها، داستان حادثه اند. اما همان حادثه هم بر ضد قهرمان اصلی داستان است و همان یک حادثه در کل داستان میتواند وجود داشته باشد. 2- عجیب و مبتکرانه باشد. یعنی اینکه از کلیشه بیرون بیاید و همین طور ایده های تازه رو کند. فکر کنید یک زن با شوهرش دعوایش شده. یقه اش را گرفته و چاقو را بالا گرفته تا بزند. اولین چیزی که به ذهنتان میرسد چیست؟ ممکن است با زن دیگری دیده باشدش، یا حسابی خسته باشد یا هزار و یک دلیل دیگر. اما حالا چه میکند؟ چاقو را میزند؟ میتواند بعد از اینکه خوب به شوهرش نگاه کرد چاقو را زمین بیاندازد و همدیگر را در آغوش بگیرند و گریه کنند. 3- دو خط طرح داشته باشیم. خط طرح اول که خط طرح داستان است. طرحی که توی ذهنمان است و قرار است پرورشش دهیم و به هزار و یک کار بزنیمش. اما خط طرح دوم چه؟ خط طرح دوم برای گمراه کردن، انتظار، تعلیق و حواس پرتی خواننده استفاده میشود. 4- مرگ شخصیت اصلی یک باره صورت گیرد. ( در این مورد میتوان بحث کرد) 5- حادثه آنی. همان چیزی که قبلاً گفتم. یک حادثه آنی که به داستان وارد میشود و داستان را از یکنواختی و قابل حدس بودن در میآورد. این حادثه هم باید دلیل منطقی داشته باشد واگرنه همان تصادف در داستان میشود که نکوهیده است. 6- ایده به تنهائی داستان نمیشود. این که یک ایده خوب داشته باشیم دلیل نمیشود داستان خوبی هم داشته باشیم. توصیه میشود برای اینکه داستان خوبی داشته باشید از ابتدای داستان انتهای آن را بدانیم. و این امکان پذیر نیست مگر اینکه در داستان طرح مناسبی داشته باشیم. چون اگر طرح وجود نداشته باشد و فقط پایان را بدانیم ممکن است با یک پایان چسبانده شده به داستان روبرو شویم 7- سه خط در طرح وجود دارد. بر ضد خود ، بر ضد طبیعت، بر ضد دیگران. این سه خط جزو کشمکش در داستانند که میتوانند در طرح هم خود را نشان بدهند. در حقیقت کشمکش هم در طرح وجود دارد. 8- شخصیت داستان را پیچیده و طرح گره افکنی میکند. در طرح داشتن یک شخصیت درست مهم است. ممکن است طرحتان خوب باشد اما نتواند در داستان گره ای ایجاد کند. 9- مشکل جدید را قبل از اینکه مشکل قدیمی را حل کنی طرح کن. یعنی اینکه همانطور که مشکل قبلی را داری مشکل جدیدی را طرح کن. این هم قابل بحث است.... [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:9 ] [ سجاد رنجبر ]
زاویه دید به 4 بخش کلی تقسیم میشود: اول شخص، دوم شخص، سوم شخص و راوی غیرقابل اعتماد. الف) سوم شخص هم به سه دسته : دانای کل، سوم شخص محدود به ذهن و نمایشی تقسیم میشود. 1- دانای کل، زاویه دیدی است که در آن یک نفر از بالا به همه شخصیت های داستان اشراف دارد و میتواند وارد ذهن همه آنها بشود. دانای کل به دو دسته مفسر و غیر مفسر تقسیم میشود. دانای کلی اقدام به تفسیر روایت میکند. مثل لئون تولستوی و دانای کلی که اقدام به تفسیر نمیکند. مثل دانای کل های مدرن. 2- سوم شخص محدود به ذهن : زاویه دیدی است که یکی از شخصیت ها اقدام به روایت داستان میکند. تفاوت آن با دانای کل این است نمیتواند به ذهن همه شخصیت ها برود و فقط به حدس و گمان میپردازد. 3- نمایشی : زاویه دیدی که در آن راوی صرفاً مثل یک دوربین همه چیز را بیان میکند. به صورتی میتوان گفت اگر دانای کل و سوم شخص محدود به ذهن اقدام به تفسیر نکنند تبدیل سوم شخص نمایشی میشوند. مثل داستان های همینگوی ب) دوم شخص : بعضی ها این زاویه دید را جزو تقسیم بندی های داستانی قرار نمیدهند. شاید به این علت که این زاویه دید بدل از اول شخص و سوم شخص است. تا حدی میشود این را قبول کرد. اما این زاویه دید را نمیتوان حذف کرد. این زاویه دید بدل از اول شخص و سوم شخص است و معمولاً در زمانی انتخاب میشود که راوی یا توان روایت ندارد (مثل یک کودک، یا یک زندانی که دهانش بسته است) یا مجنون است و بیماری روانی دارد. البته میشود گونه ای از آن را حدیث نفس هم گفت. یعنی راوی با ضمیر تو با خودش حرف میزند. یک نمونه برای آن شهر جنگی اثر حبیب احمدزاده است. ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:8 ] [ سجاد رنجبر ]
هدف از نوشتن، انتقال اندیشه یا احساس به خواننده است. اندیشه واحساسی که نویسنده آن را دریافته وفکرمی کندلازم است دیگران نیزآن را دریابند.آن که مضمونی بدیع وتازه ای در ذهن ندارد، نویسنده نیست وآن که ذهنش توان آفریدن معنای تازه رادارداماهنرخوب بیان کردن ونوشتن راندارد، نیزنویسنده نیست. پس نویسنده کسی است که ذهن خلاق وآفریننده دارد ومی تواند زیباترین جامه ی بیان رابرقامت اندیشه هایش بپوشاند وبه دیگران عرضه کند. عناصراصلی نویسندگی، خوب دیدن وخوب شنیدن، خوب فکرکردن وخوب بیان کردن است. باخوب دیدن وخوب شنیدن، سوژه وموضوع به دست می آید. بااندیشه ی درست، استخوان بندی اجزای مطلب درست می شود وآن گاه نوبت به زیبایی های بیانی می رسد. پس مااز موضوع شروع می کنیم : موضوع یا سوژه . سوژه همان اندیشه اولیه ونطفه آغازین است. جرقه ی درذهن نویسنده که حالت کشف والهام دارد. به عبارت دیگر موضوع ، همان رشته ای است که ازآغازتاپایان نوشته حضوردارد وامتدادمی یابد. دیگر عناصر و مصالح نوشته مانند دانه های تسبیحی هستند که دراین رشته کشیده می شوند تانتیجه نهایی مورد نظرنویسنده به دست بیاید. درواقع موضوع، جمله ای است که چکیده تمام مقاله است ومقاله، بسط وگسترش یافته ی همان جمله است. چنان که یک جمله می تواند توضیح وشرح یک کلمه باشد. مثلاکلمه ی « آوارگی » موضوع مقاله شماست. شماپیرامون آن چندین صفحه اظهارنظرواستدلال می کنید. می توان چکیده مقاله شمارادریک جمله بیان کردوگفت: آوارگی چنین پیامد های منفی یامثبت دارد. ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:6 ] [ سجاد رنجبر ]
این جمله «ابوالفضل بیهقی» را حتماً بارها شنیدهاید كه «هر كتابی ارزش یك بار خواندن را دارد». در اینكه هر كتاب برای خود جهانی وسیع و تماشایی است و خواندن آن آشنایی با یك دنیای جدید است، هیچ شكی نیست، اما مسئله این است كه آیا انسان معاصر در میان مشكلات و دغدغههای زندگی مدرن (یا لاقل نیمه مدرن) خود، فرصت كافی برای خواندن هزاران جلد كتابی كه در دسترسش است، دارد یا باید به انتخابی دقیق در اینباره دست زند. در اینكه «مطالعه» یك ضرورت غیرقابل اجتناب است، شكی نیست، چنانچه «بارت» بر این اعتقاد است كه «كتاب معنا را میآفریند و معنا زندگی را، من با امكاناتی كه نویسنده به من میدهد بر خویشتن تأثیر میگذارم. آنچه درباره او میگویم، مرا ناگزیر میكند تا بیشتر درباره خویشتن بیندیشم.» اما اینكه چه بخوانیم و چگونه، خود سوالی است كه باید درباره آن تفكر كرد. چه بخوانیم؟ اینكه چه كتابی بخوانیم شاید مهمترین سوالی باشد كه تعداد زیادی آن را از خود و دیگران میپرسند، اما با توجه به اینكه در ایران سالانه تنها 1500 جلد كتاب منتشر میشود، ما با دامنهای بسیار وسیع از انتخابها مواجه نبوده و با مشكل كمتری مواجه هستیم. (این میزان در كشورهای اروپایی 40 هزار عنوان است.) در این لیست تكلیف كتابهای مرجع، كلاسیك و تاریخی (مثلاً تاریخ بیهقی یا كلیله و دمنه) و كتابهای تخصصی مثل آنانی كه درباره علم طب و یا مهندسی و حتی كتابهای پیچیده فلسفی نوشته شدهاند، نیز مشخص است و هر كس بنا به تخصص و علاقه خود میتواند تصمیم به خواندن یا نخواندن آنها بگیرد. برای مطالعه نباید به هیچ عنوان آثار نویسندگان و مشاهیر بزرگ را فراموش كرد. تازه بعد از خواندن آثاری چون شكسپیر، همینگوی، مولیر و... است كه پی میبرید كه تاكنون با نخواندن این آثار خود را از چه دنیای عظیمی محروم كرده بودید. بنابراین به نظر میرسد كه مشكل انتخاب بر سر كتابهایی است كه در این لیست قرار نمیگیرند. شایعترین انتخاب برای خرید و خواندن یك كتاب، معمولاً توصیه دوستان و آشنایان و نقدهایی كه حول یك كتاب روی میدهد، در این میان نباید فراموش كرد كه برای خواندن یك كتاب نباید چندان هم تحت تأثیر اطرافیان قرار گرفت، هیچ تضمینی وجود ندارد كه كتابی كه به شدت مورد استقبال قرار گرفته و حتی با فروش بالایی نیز مواجه شده است، با مذاق شما هماهنگ باشد. هیچ لزومی هم نیست كه حتماً كتابی را كه «مد» شده است، ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:5 ] [ سجاد رنجبر ]
منیرو روانیپور (۱۳۳۳-) نویسنده ایرانی است. داستان «رعنا»ی وی از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم (۱۳۸۲) جایزه گلشیری برگزیده شدهاست. بیشتر داستانهای روانیپور در جنوب ایران میگذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است. منیرو روانی پور در دوم مرداد ۱۳۳۳ در جفرهٔ بوشهر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر گذراند و در دانشگاه شیراز روانشناسی خواند. برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و در رشته علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا کارشناسی ارشد گرفت. روانیپور از سال ۱۳۶۰ داستاننویسى را شروع كرده است و اولین كتابش (كنیزو) در سال ۱۳۶۷ منتشر شدهاست. پس از آن تعداد زیادی داستان کوتاه و چند رمان نوشت. داستان رعنا از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم ۱۳۸۲ جایزه گلشیری برگزیده شده است. روانیپور در کلاسهای داستاننویسی ِخود با بابک تختی، پسر پهلوان تختی آشنا شد و ازدواج کردند. بابک تختی ناشر (نشر قصه) است و فرزندشان غلامرضا حاصل این ازدواج میباشد. در سال ۱۳۷۹ روانیپور یکی از شرکتکنندگان کنفرانس برلین بود. قهرمان داستان زن فرودگاه فرانکفورت نیز زنی است که قرار بوده در کنفرانس برلین داستان بخواند، اما با مشکلاتی كه در حاشیه کنفرانس بهوجود میآید فرصت داستانخوانی را از دست میدهد و علاوه بر آن در کشورش نیز او را برای حضور در این کنفرانس مورد شماتت قرار میدهند. روانیپور در سال ۱۳۸۵ از اولین حامیان «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان» در ایران بود. وی هماکنون از دسامبر ۲۰۰۷ با خانوادهاش در امریکا به سر میبرد. ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 22:4 ] [ سجاد رنجبر ]
ما هم گل بستان این گلخانه ایم خوبان همه شمعند وما پروانه ایم
اندر پی او عاشقی آواره ایم مشتاق وصالی چه بس جانانه ایم پروانه به شمعی فروزان گفته است از سوز تو دانم که در ویرانه ایم از عشق و زمی گو که ما میخواره ایم سرمست از خم پرجوش این خم خانه ایم صد شکر که با درد و درمان ساختیم سر مست وخرامان زیک پیمانه ایم از مقصد ومقصود دوری جسته ایم از توبه وتوبو چه بس بی گانه ایم یارب زتو بخشش زما شرمندگی سجاده نشینان در این خانه ایم از لغزش و لغزان راهم در گذر ما دبر سر آن عهد خود مردانه ایم از عشق علی عشق معنایی شود جز عشق علی همه را خصمانه ایم موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:57 ] [ سجاد رنجبر ]
درد هجران وفرقت یار آخر شد عمر صد سال شبی چو تار آخر شد
جرعه می نوش زچشمه های انسانی کی توان گفت که چشمه سار آخر شد روی دلدار و وصال یار میمونست این مبارک همه اشکبار آخر شد شرح دیدار و وصال فاش گفتن نی بین که منصور سرش به دار آخر شد ای خدا در دو جهان چو رمز ورازم را آشکارش نکنی که کار آخر شد ای جلالی زچه ذکر یا علی گویی یا علی گوی که انتظار آخر شد موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:56 ] [ سجاد رنجبر ]
بی تو دنیا پوچ و زندانی بلاست یا ابا صالح طفیلی از شماست
هرزمان گویم اباصالح کجاست این دوا بر درد بی درمان کجاست جان ما آمد به لب جانان کجاست شب به سر آمد مه تابان کجاست فضل ورحمت از شما بارد هزاران مثل باران برتمام کوهساران صد مجلد هرکدامش صدهزار این نباشد گوشه ای زآن چشمه سار عشق مولا برتر از جانهای ماست جان ما وابسته این عسق هاست یا الاهی عشق ما مهدی رسانی یا که جان را زاین عاشق ستانی موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:55 ] [ سجاد رنجبر ]
شیعیان شور ونوا به پا کنید جشن میلاد و ثنا به پا کنید
نور حق جلوه کند به این جهان سجده بر شکر خدا بنا کنید شیعیان ذکرو دعای عهد خود پاس دارید وبه حق وفا کنید چشم بینای شما به عشق او گشته بینا همه را نگاه کنید همرهان نام خوشش به هر زبان ذکر مردان خدا جدا کنید عشق او زنده کند دلی کدر شرم دارید و گناه چرا کنید قسط و عدلی بکند به عالمی ظلم وظلمت همه را رها کنید لعن ونفرین خدا به دشمنش اقتدا زاین سخنم به ما کنید گر اشارت بکند به یک نظر جان خود را به رهش فدا کنید گر نزاعی بشود به نفع او تا به آخر نفسی نزا کنید شیعیان شور ونوا به پا کنید بهر آغاز فرج دعا کنید موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:55 ] [ سجاد رنجبر ]
خداوندا به حق هشت وچارت
به آن اسرارپر رمز ونظارت به خاتم بر رسولان کرامت به آن اثنا عشر نور امامت به یاسین وبه حامیم وبه فرقان به الرحمان به توحید وبه دخان به ابراهیم ولقمان وبه انسان به آن اسراء وماعون وبه عمران به مزمل به تحریم وبه فاطر به مدثر به تکویروبه غافر به وطارق به ولیل وبه ولفجر به آن احقاف واحزاب وبه ولعصر به آن اعراف وانفال وبه اعلی به این اخلاص وزلزال وبه شوری به زاریات والرعد وبه النمل به عادیات والنجم وبه النحل به مخلوقات واعجاز وکرامت به تک تک حرف آیات وکلامت به مسجود ملک های مقرب به چرخشهای گردون بس مرتب به اسرار فلک های شناور به نامت مهربان حی داور به اعجازی که عیسی زنده می کرد به آن چوبی که دریا را چو بر کرد به آن شخصی که با قرآن قرین است یقین دانم امیر المومنین است به مولایم علی جان محمد فرج بنما به قرآن محمد فرج بنما که ظلمت در فزون شد فرج بنما که دنیا واژگون شد فرج بنما که صحرای جنون است دل یاران مهدی غرق خون است فرج بنما که مولا غصه داراست همین دانم که مهدی غمگسار است شهیدان جملگی در انتظارند لثارات الحسین سربدارند به خون خواهی آن یاردلارآ بگیرند انتقام کربلا را
قسم دارد جلالی به جلالت به آن اسماء ذاتی و جمالت بکن قسمت که باشد در چنین روز بچرخد دور آن شمع دلفروز بکن قسمت که باشد در رکابش بجنگد تا که گردد هم فدایش بکن قسمت که بیند آن رشادت بده توفیق این ره تا شهادت موضوعات مرتبط: شعر [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:55 ] [ سجاد رنجبر ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||