شعر حضرت عباس(ع)


چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست
به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست
که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟
تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست
ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر
ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست
قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو عکس لب خشک سید الشهداست
ز خون دیده ی من روی موج بنویسید
که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست
خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم
سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست
درون بحر همه ماهیان به هم گویند
حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست
نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل
که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست
ز شیر خواره برایت پیام آوردم
پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟
صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو
که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست
سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس
سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس
شاعر:غلامرضا سازگار

صادق علی حق پرست

جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود
نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در اویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید
به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان 
ز رحمت نظرکرد بر حالشان
برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادما ن مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد ، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها
نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست
چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

سلام آخر

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعرشقایق

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تورا می سپارم به دلهای خسته

تورا می سپارم به میلای مهتاب

تورا می سپارم به دامن دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکستم

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشم گریه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

انگار

آن برگ زردي بودم

كه به التماس ماندن

به درخت زندگي چنگ مي اتداخت

پر از هواي افتادنم اين روزها

حرف تصوير به روز شد و منتظر شماست

جایی که پیاده رو ها تمام میشود


آغازیدن من شروع میشود


با پرواز شب پره ها


در باد....

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون
روي سوي خانه خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
کاين چنين رفته ست در عهد ازل تقدير ما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي
آه آتشناک و سوز سينه شبگير ما
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما
 
حافظ

علي آن شير خدا شاه عرب

علي آن شير خدا شاه عرب     الفتي داشته با اين دل شب
شب ز اسرار علي آگاه است    دل شب محرم سر الله است
شب شنفته ست مناجات علي جوشش چشمه‌ي عشق ازلي
قلعه باني که به قصر افلاک      سر دهد ناله‌ي زندانيِ خاک
اشکباري که چو شمع بيدار      مي‌فشاند زر و مي گريد زار
دردمندي که چو لب بگشايد     در و ديوار به زنهار آيد
کلماتي چو دُر آويزه‌ي گوش     مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 فجر تا سينه‌ي آفاق شکافت     چشم بيدار علي خفته نيافت
ناشناسي که به تاريکي شب    مي‌برد شام يتيمان عرب
پادشاهي که به شب برقع پوش مي‌کشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگي آن سر جلي       نشد افشا که علي بود علي

شاهبازي که به بال و پر راز       مي‌کند در ابديت پرواز
عشقبازي که هم آغوش خطر    خُفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تاثير            حلقه‌ي در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در          که علي بگذر و از ما مگذر

شال شه وا شد و دامن به گرو     زينب‌اش دست به دامان که مرو

شال مي‌بست و ندايي مبهم        که کمربند شهادت محکم

پيشوايي که ز شوق ديدار           مي‌کند قاتل خود را بيدار

ماه محراب عبوديت حق                سر به محراب عبادت منشق
مي‌زند پس لب او کاسه‌ي شير      مي‌کند چشم اشارت به اسير
چه اسيري که همان قاتل اوست    تو خدايي مگر اي دشمن دوست

شبروان مست ولاي تو علي          جان عالم به فداي تو علي
در جهاني همه شور و همه شر     ها عَلِيٌ بَشَرٌ کَيفَ بَشَر

شعری از مقام معظم رهبری در وصف ناشنوایان

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي

از عشق علی عشق معنایی شود

ما هم گل بستان این گلخانه ایم                   خوبان همه شمعند وما پروانه ایم


ما عاشق دیدار ویاران در گداز                        آنان همه سوزند وما دیوانه ایم

اندر پی او عاشقی آواره ایم                       مشتاق وصالی  چه بس جانانه ایم

پروانه به شمعی فروزان گفته است         از سوز تو دانم که در ویرانه ایم

از عشق و زمی گو که ما میخواره ایم         سرمست از خم پرجوش این خم خانه ایم

صد شکر که با درد و درمان ساختیم          سر مست وخرامان زیک پیمانه ایم

از مقصد ومقصود دوری جسته ایم         از توبه وتوبو چه بس بی گانه ایم

یارب زتو بخشش زما شرمندگی                سجاده نشینان در این خانه ایم

از لغزش و لغزان راهم در گذر                  ما دبر سر آن عهد خود مردانه ایم

از عشق علی عشق  معنایی شود                جز عشق علی همه را خصمانه ایم

روی دلدار و وصال یار میمونست

درد هجران وفرقت یار  آخر شد                عمر  صد سال شبی چو تار آخر شد


گر چه مدحم همه در رسای یارم بود         این عمل مانده به جا ونگار آخر شد

جرعه می نوش زچشمه های انسانی    کی توان گفت که چشمه سار آخر شد

روی دلدار و وصال یار میمونست             این مبارک همه اشکبار آخر شد

شرح دیدار و وصال فاش گفتن نی         بین که منصور سرش به دار آخر شد

ای خدا در دو جهان چو رمز ورازم را          آشکارش نکنی که کار آخر شد

ای جلالی زچه ذکر یا علی گویی                یا علی گوی که انتظار آخر شد

الهی عشق ما مهدی رسانی

بی تو دنیا پوچ و زندانی بلاست          یا ابا صالح طفیلی از شماست


عشق دیدارت مرا مجنون نگاشت       این جنون من رابسی محزون بداشت

هرزمان گویم اباصالح کجاست          این دوا بر درد بی درمان کجاست

جان ما آمد به لب جانان کجاست         شب به سر آمد مه تابان کجاست

فضل ورحمت از شما بارد هزاران         مثل باران برتمام کوهساران

صد مجلد هرکدامش صدهزار            این نباشد گوشه ای زآن چشمه سار

عشق مولا برتر از جانهای ماست      جان ما وابسته این عسق هاست

یا الاهی عشق ما مهدی رسانی       یا که جان را زاین عاشق ستانی

شیعیان شور ونوا به پا کنید           جشن میلاد و ثنا به پا کنید


صبح امید دمیده بر شما               بزم شادی وشعف به پا کنید

نور حق جلوه کند به این جهان           سجده بر شکر خدا بنا کنید

شیعیان ذکرو دعای عهد خود          پاس دارید وبه حق وفا کنید

چشم بینای شما به عشق او           گشته بینا همه را نگاه کنید

همرهان نام خوشش به هر زبان        ذکر مردان خدا جدا کنید

عشق او زنده کند دلی کدر             شرم دارید و گناه چرا کنید

قسط و عدلی بکند به عالمی       ظلم وظلمت همه را رها کنید

لعن ونفرین خدا به دشمنش         اقتدا زاین سخنم به ما کنید

گر اشارت بکند به یک نظر          جان خود را به رهش فدا کنید

گر نزاعی بشود به نفع او               تا به آخر نفسی نزا کنید

شیعیان شور ونوا به پا کنید          بهر آغاز فرج دعا کنید

فرج بنما که صحرای جنون است

خداوندا به حق هشت وچارت

      به آن اسرارپر رمز ونظارت

به خاتم بر رسولان کرامت 

    به آن اثنا عشر نور امامت

به یاسین وبه حامیم وبه فرقان

      به الرحمان به توحید وبه دخان

به ابراهیم ولقمان وبه انسان 

      به آن اسراء وماعون وبه عمران

به مزمل به تحریم وبه فاطر

      به مدثر به تکویروبه غافر

به وطارق به ولیل وبه ولفجر 

   به آن احقاف واحزاب وبه ولعصر

به آن اعراف وانفال وبه اعلی 

  به این اخلاص وزلزال وبه شوری

به زاریات والرعد وبه النمل      

 به عادیات والنجم وبه النحل

به مخلوقات واعجاز وکرامت 

 به تک تک حرف آیات وکلامت

به مسجود ملک های مقرب 

   به چرخشهای گردون بس مرتب

به اسرار فلک های شناور

   به نامت مهربان حی داور      

به اعجازی که عیسی زنده می کرد

   به آن چوبی که دریا را چو بر کرد

به آن شخصی که با قرآن قرین است

   یقین دانم امیر المومنین است

به مولایم علی جان محمد     

   فرج بنما به قرآن محمد

فرج بنما که ظلمت در فزون شد 

  فرج بنما که دنیا واژگون شد

فرج بنما که صحرای جنون است  

  دل یاران مهدی غرق خون است

فرج بنما که مولا غصه داراست

 همین دانم که مهدی غمگسار است

شهیدان جملگی در انتظارند 

   لثارات الحسین سربدارند

به خون خواهی آن یاردلارآ

 بگیرند انتقام کربلا را 

         

قسم دارد جلالی به جلالت

     به آن اسماء ذاتی و جمالت                

بکن قسمت که باشد در چنین روز

    بچرخد دور آن شمع دلفروز      

بکن قسمت که باشد در رکابش

    بجنگد تا که گردد هم فدایش           

بکن قسمت که بیند آن رشادت              

  بده توفیق این ره تا شهادت

فرج بنما که صحرای جنون است

خداوندا به حق هشت وچارت

      به آن اسرارپر رمز ونظارت

به خاتم بر رسولان کرامت 

    به آن اثنا عشر نور امامت

به یاسین وبه حامیم وبه فرقان

      به الرحمان به توحید وبه دخان

به ابراهیم ولقمان وبه انسان 

      به آن اسراء وماعون وبه عمران

به مزمل به تحریم وبه فاطر

      به مدثر به تکویروبه غافر

به وطارق به ولیل وبه ولفجر 

   به آن احقاف واحزاب وبه ولعصر

به آن اعراف وانفال وبه اعلی 

  به این اخلاص وزلزال وبه شوری

به زاریات والرعد وبه النمل      

 به عادیات والنجم وبه النحل

به مخلوقات واعجاز وکرامت 

 به تک تک حرف آیات وکلامت

به مسجود ملک های مقرب 

   به چرخشهای گردون بس مرتب

به اسرار فلک های شناور

   به نامت مهربان حی داور      

به اعجازی که عیسی زنده می کرد

   به آن چوبی که دریا را چو بر کرد

به آن شخصی که با قرآن قرین است

   یقین دانم امیر المومنین است

به مولایم علی جان محمد     

   فرج بنما به قرآن محمد

فرج بنما که ظلمت در فزون شد 

  فرج بنما که دنیا واژگون شد

فرج بنما که صحرای جنون است  

  دل یاران مهدی غرق خون است

فرج بنما که مولا غصه داراست

 همین دانم که مهدی غمگسار است

شهیدان جملگی در انتظارند 

   لثارات الحسین سربدارند

به خون خواهی آن یاردلارآ

 بگیرند انتقام کربلا را 

         

قسم دارد جلالی به جلالت

     به آن اسماء ذاتی و جمالت                

بکن قسمت که باشد در چنین روز

    بچرخد دور آن شمع دلفروز      

بکن قسمت که باشد در رکابش

    بجنگد تا که گردد هم فدایش           

بکن قسمت که بیند آن رشادت              

  بده توفیق این ره تا شهادت

درد هجران

دلم تنگ است جانانم کجایی

                                   شود ما را زاین غمها رهایی

زاین دیوان صورتگر نماها

                               شود آزاد  آزادم  نمایی

بسی مکرست وحیلت در زمانه

                              نشاید حق زناحق را جدایی

به هر کس می رسم گوید اناالحق

                         اناالحق هاشنو حقا کجایی

عشق من

یا ابا صالح همه هستیم فدایت  

                           منتظر هستم کنی بر من عنایت

یا ابا صالح تو که جان جهانی

                             رحمتی بی انتها بر ما نمایی

یا اباصالح نگر بر این گدایت

                         گشته ام عاشق عشق من کربلایت

یا اباصالح نظر برحال ماکن

                             مرحمت فرما نسیبم کربلا کن

یا ابا صالح بخوانم این دعا را

                            تا که گیرم من برات  کربلا را

چشم مست

جام میت کرده مرا مست وخراب


باده نوشم باده ازین جام شراب

چشم مستم مست شدش تا که بدید

رخ عیان گردید وبرفتش ز نقاب

باغ وبوستانم به گل آراسته گشت

با گلش گل شد خس وهر خارو خراب

حالتی آمد بسراغم عجبا

چشم من بیدار شداز این همه خواب

یار غائب از نظر ها

سلام ای یار غائب از نظر ها


سلام ای حافظم در هر خطرها

سلام ای مونس شبهای تارم

سلام ای مهربان ای دل فکارم

سلام ای هر دو چشمان خاک پایت

سلام ای جان صد ها هم فدایت

سلام ای مصحف و قرآن ناطق

سلام ای بهترین برهان ناطق

سلام وصد ها هزاری از دعا ها

نثار هر قدومت آل طا ها

سلام ای چشم عاشق گشته زاری

فراق جان سوز تو خون کرده جاری

سلام گویم سلامی از دل وجان

به روی ماهت مهدی صاحب الزمان

سلام ناقابلم را یک جوابی

امان خواهم امان از هر عذابی

در یقینم

در یقینم که صاحب زمان خواهدآمد

                        روشنی بخش هر دو جهان خواهدآمد

گر چه سوزیم ز هجران آن ماه تابان

                      با مسیحا دمی بی گمان خواهد آمد

از جفا خرمنی آتشین گشته برپا

                      قائمی بر زمین وزمان خواهد آمد

ظلم ونیرنگ جایی ندارد بدانی

                     در جهان عادلی مهربان خواهد آمد

جنگ وعصیانگری دفترش بسته گردد

                    صلح وسازش زاو ارمغان خواهد آمد

خون دل قوت ما عاشقان گشته دائم

                   وقت شادی وشادی کنان خواهد آمد

یا الهی چنان قسمتم کن که بینم

                    عاقبت دولتی جاودان خواهد آمد

ای جلالی دعا کن به هر صبح وشامی

                    تا که مهدی صاحب زمان خواهد آمد

در وجودت به خود ره مده نا امیدی

                   بی گمان نور چشمانمان خواهد آمد