روزى حضرت فاطمه بنت اسد مادر على (علیه السلام ) با عده اى از زنان قریش نشسته بود در این حال پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با چهره نورانى خود ظاهر شدند در حالى كه یكى از كاهنان پشت سر آن حضرت مى آمد و آن حضرت را زیر نظر داشت و به دقت او را نگاه مى كرد.
وقتى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نزد آن زنان رسیدند كاهن از آنان درباره حضرت پرسید. آنان گفتند: این محمد است ، صاحب شرف عظیم و فضیلت شامخ ، كاهن آنچه از منزلت حضرت مى دانست به آنان گفت ، و درباره آینده آن حضرت و پیامبریش و مقام بلندى كه به آن دست خواهد یافت به آنان بشارت داد سپس اضافه كرد:

در بین شما آن بانویى كه پیامبر را در كودكى پرستارى كرده است بزودى همین پیامبر فرزند این زن را پرستارى مى كند
كه هر دو از یك ریشه اند. او را به اسرار و صحبت خود مخصوص مى گرداند و یگانگى و برادرى خود را با او قرار مى دهد.

فاطمه بنت اسد به كاهن گفت : منم آنكه از او نگهدارى كرده ام . من همسر عموى او هستم كه به آینده او امید دارد و منتظر است ، كاهن گفت :
اگر راست مى گویى بزودى پسرى عالم ، و مطیع پروردگار و عالى مقام به دنیا مى آورى كه نام او سه حرف است .

او در همه امورش پیرو این پیامبر است و در همه امور كوچك و بزرگ او را یارى مى كند پریشانى ها را از او مى زداید... او و پسر تو كه جانشین اوست پیامبر را بعد از رحلتش در حجره اش دفن مى كند
فاطمه بنت اسد مى گوید: آن روز درباره سخن آن كاهن فكر كردم و شب همان طور در خواب چنین دیدم : كه كوههاى شام به حركت درآمده و پیش مى آمدند در حالى كه پوششى از آهن بر روى آنها بود، و از داخل آنها صداى وحشتناكى برمى خاست . كوههاى مكه نیز به حركت درآمده و به استقبال آنها رفتند و با همان صداى وحشتناك جوابشان را دادند. منظره وحشت آورى بود و آن كوهها مانند شتر رم كرده و در هیجان بودند. كوه ابوقبیس مانند اسب به حركت درآمده بود و قطعات آن از راست و چپش مى افتاد و مردم آنها را جمع مى كردند.
من نیز همراه مردم به جمع كردن پرداختم و چهار شمشیر و یك كلاه خود آهنین طلاكوب شده برداشتم همینكه وارد مكه شدم یكى از آن شمشیرها در آب افتاد و به قعر آن رسید و سپس به آسمان بالا رفت دومى آن هم مستقیم به آسمان رفت و سومى به زمین افتاد و شكست و چهارمى از غلاف بیرون كشیده و در دست من ماند.
من آن را بدست گرفته و مى چرخاندم كه ناگاه آن شمشیر به بچه شیرى تبدیل شد و سپس به شیر مهیبى مبدل گردید و از دست من خارج شد و به سوى كوهها به راه افتاد و همچنان پستى و بلندى هاى آن را در مى نوردید. در آن حال مردم از او مى ترسیدند و از او حذر مى كردند، كه ناگهان محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوى مهربان با او همراه شد.
آنگاه من از خواب بیدار شدم در حالى كه مرا لرزه گرفته بود و به وحشت افتاده بودم در پى تعبیركنندگان خواب خود رفتم تا آنكه یكى از آنها خواب مرا، به من خبر داد او در تعبیر چنین گفت :
تو چهار فرزند پسر و بعد از آنها دخترى بدنیا مى آورى یكى از پسران تو غرق مى شود و دیگرى در جنگ كشته مى شود و آن دیگر مى میرد و نسل او باقى مى ماند ولى چهارمى آنها امام مردم مى شود او صاحب شمشیر و حقیقت است او صاحب فضیلت و مقام والا است او پیامبر مبعوث شده را به بهترین وجهى اطاعت مى كند
فاطمه بنت اسد مى گوید: این رویا همچنان در ذهن من بود تا خداوند سه پسر به من عطا كرد: عقیل و طالب و جعفر سپس به على (علیه السلام ) حامه شدم .
در آن ماهى كه على (علیه السلام ) را به دنیا آوردم در خواب دیدم عمودى از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حركت درآمد تا به آسمان رسید و سپس به سوى من بازگشت در خواب پرسیدم : این چیست ؟ به من گفته شد:
این قاتل اهل كفر و صاحب پیمان پیروزى است . حمله او شدید است و از ترس او به وحشت درمى آیند.
.او كمك پروردگار براى پیامبرش و تاءیید او بر علیه دشمنش ‍مى باشد
بحارالانوار، ج 35، ص 40 و 41، و كنز الفوائد ص 115