سینمای ایران ، به کدامین راه می رود ؟
۱- سینمای دولتی ، فیلمسازانی که با بودجه های کلان سازمان ها و نهاد های دولتی ، فیلم هایی میسازند در جهت دفاع از نظام و ارزش های آن ، این فیلمسازان بدون هیچ مشکلی مجوز میگیرند ، بودجه میگیرند ، فیلم میسازند و در پایان فیلم را نمایش میدهند ، افرادی مانند : رسول ملاقلی پور ، جواد شمقدری ، جمال شورجه و در درجه بعد ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی و احمدرضا درویش.
۲- گروه دوم نئو فیلمفارسی سازان هستند ، کسانی که به کمک بخش خصوصی و با قرار دادن دو ستاره و یک رقص و کمی هم طنز ، فیلم میسازند و از فروش فیلم شان ، خرجشان در می آید ، در گرفتن مجوز هم اصولا مشکلی برایشان پیش نمی آید. افرادی نظیر: آرش معیریان ، علی قوی تن ، سامان مقدم و گروه متفکر تر اینان داوودنژاد ، سیروس الوند و مطرح ترینشان تهمینه میلانی هستند.
۳- گروه سوم فیلمسازان به اصطلاح جشنواره ای هستند ، کسانی که با وسایل دیجیتالی و امکانات ساده ، فیلم های سهل و ممتنع می سازند ، و با بازاریابی جشنواره ها ، فیلمهایشان را در فستیوال های خارجی نمایش میدهند. موضوع این فیلم ها ، موضوع ثابتی نیست ، بلکه بستگی به سلیقه جشنواره ها دارد ، اما اصولا در آن ها رگه هایی از نقد به وضعیت اجتماعی به چشم می خورد. اینان فیلم هایشان را اصلا در ایران نمایش نمیدهند ، بلکه فستیوال های خارجی مکان نمایش این فیلمهاست ، در این گروه افرادی نظیر : عباس کیارستمی ، جعفر پناهی ، ، نیکی کریمی ، محسن مخملباف و ... مشغول هستند.
۴- گروه آخر فیلمسازان متفکر و مستقل هستند ، کسانی که حاضر به تغییر دادن عقیده شان نشده اند و اهل زد و بند و ... هم نیستند ، کم فیلم میسازند اما هر فیلمشان سینما را تکان میدهد ، نه به جشنواره ها متکی هستند و نه به کمک های دولتی ، موضوعاتشان مسائل مهم اجتماعی و نقد محکم به وضع حاضر است . این گروه شامل : بهرام بیضایی ، ناصر تقوایی ، خسرو سینایی ، داریوش مهرجویی ، خانم بنی اعتماد و ... هست.
در سینمای امروز، گروه اول مشکلی برای ساخت فیلم ندارد ، چرا که نظام ایدئولوژیک همفکرانش را مسلما آزاد میگذارد ، اینان هرسال یک فیلم میسازند و بدون هیچ مشکلی نمایش میدهند. موضوعات این فیلمها بیشتر حول جنگ میچرخد ، یا مثل ملاقلی پور مستقیم به جنگ میپردازد و یا بسان شورجه و حاتمی کیا به پس از جنگ ، اما مسئله این است که نوع نگاه اینان به جنگ با نوع نگاه مردم فرق دارد ، اینان جنگ را میستایند ، حاجی های نورانی و سید های پاک میسازند و ... . نوع نگاهشان سطحی است ، مقصر در این سینما یا اصلاح طلبان هستند و یا ثروتمندان ، سینمای این گروه مخاطبی به آن صورت ندارد ، جز اقلیتی که هنوز این نوع سینما را میپسندند . البته در این بین راه ابراهیم حاتمی کیا و کمال تبریزی تا حدی جداست ، این دو سعی میکنند ، در عین دفاع از ارزش ها ، نقد هایی هم بکنند ، به خصوص حاتمی کیا ، که سعی میکند تا حدودی راه خود را از این گروه جدا کند ، اما به هر حال او هم جزوی از همین گروه است . اما در زمینه تحلیل فیلم این گروه ، باید گفت که از نظر ارزش هنری این فیلم ها هیچ ارزشی ندارند ( به غیر از کارهای حاتمی کیا و تبریزی) ، اکثر این فیلمها داستان هایی ضعیف دارند ، دیالوگ ها ضعیف است ، اتفاقات روند منطقی ندارند ، نوع روایت ها متزلزل است ، شعار در فیلم فراوان است ، ضرباهنگ ها کند است ، اتفاقات غیر واقعی است ، شخصیت ها قابل لمس نیستند و همواره اتفاقی غیر واقعی روند فیلم را به سود ایدئولوژی تغییر میدهد . در این فیلم ها بازی ها اکثرا ضعیف است ، همچنین تصویربرداری ها و ... . اما در این بین حاتمی کیا و تبریزی ، فیلمهایشان استاندارد لازم را دارد ، تصویربرداریها ، نورپردازی ها ، بازی بازیگران و ... این ها همه حرفه ای و استاندارد است ، فیلمهایشان داستان دارد و داستان تا حدودی روال منطقی دارد ، اما شاید به علت آن فشار ایدئولوژیک هست که حاتمی کیا و تبریزی هم در این دسته جای میگیرد.
سینمای گروه دوم ، همان سینمایی است که در سالهای پیش از انقلاب در جریان بود ، که البته با توجه به تغییراتی که پیرامون کشور اتفاق افتاده ، این فیلمها هم متفاوت شده اند . فیلم هایی که به قصد برای این ساخته شده اند که مخاطب فکر نکند و تنها دو ساعت بخندد ، اما مشکل اینجاست که این فیلم ها به هیچ وجه خنده دار نیست ، اکثرا کپی کارهای متوسط هالیوودی است ، که حال ضعیف شده اند . این فیلم ها هیج نکته برجسته ای ندارند ،نه تصویربرداری قوی ، نه فیلمنامه فکر شده ای و نه داستان جذابی ، تنها نکته این فیلم ها دو بازیگر ستاره (محمد رضا گلزار و مهناز افشار) هستند و شوخی های آن ها ، یکی دو رقص و آواز و شوخی های لوس و ... . کاملا شبیه به سینمای فارسی قبل از انقلاب ، فیلم هایی که نه دیالوگ قشنگی دارند و نه هیچ چیز دیگری ، به هر حال این فیلم ها میفروشد ، چرا که در آن رقص هست ، آواز های لس آنجلسی هست و فکر نیست. جالب این است که این فیلمها در بسیاری از موارد ساده ترین قوانین فیلمسازی جمهوری اسلامی را رعایت نمیکنند اما هیچگاه برایشان مشکلی پیش نمی آید . در این سینما هم البته استثنا وجود دارد ، خانم تهمینه میلانی که داعیه فمینیست بودن را دارد در همین جرگه است ، چرا که فیلمهای او تمامی مولفه های این سینما را دارد. دو فوق ستاره ، شوخی ها و درگیری های آن ها ، شعر و آواز ، قصه سرراست و ... . تنها تفاوت او با دیگر فیلمسازان این دسته این است که او سعی میکند خود را فمینیست نشان دهد ، اما آیا واقعا این است ، آیا او در فیلم آتش بس از زنان دفاع کرده ؟ آیا بیضایی و بنی اعتماد بیشتر و بهتر از او به موضوع زن نپرداخته اند؟
گروه سوم ، فیلمسازانی که در سطح بین الملل مطرح هستند اما در ایران کمتر کسی ممکن است آنان را بشناسد. سینمای این ها دو دسته است ، یک عده که پیرو کیارستمی هستند و گروه دیگر پیرو مخملباف ، هم کیارستمی و هم مخملباف فیلمسازان موفقی بوده اند . هر دو در جشنواره ها جایزه گرفته اند و ... . سینمای این دو دسته سینمایی است سهل و ممتنع ، اصولا قصه ندارد ، و فیلمسازانشان افتخار میکنند که فیلمنامه را روی قوطی کبریت نوشته اند ، باریگر حرفه ای ندارند و نابازیگر ها خودشان را بازی میکنند ، اکثرشان پاسکالیست هستند و اکثرا هم داستان ها در خارج از شهر میگذرد . این فیلم ها برای جشنواره ها جالب است ، نوع زندگی افغان ها ، کردها و دیگر ایل هایی که از تمدن مدرن به دور هستند . اکثرا نما ها دوربین روی دست گرفته میشود و ... . در این فیلمها رگه های نقد هم به چشم میخورد ، رگه هایی که بسیار کمرنگند و بیشتر به غرغر میمانند. شخصیت ها هم با اینکه به اصطلاح خودشان را بازی میکنند بسیار غیر قابل واقعی هستند ، آن پسرک فیلم آفساید را در نظر بیاورید . این سینما به جشنواره متکی است ، موضوع مشخصی ندارند ، بستگی دارد که جشنواره ها چه فیلمی را در آن دوره بپسندد . فیلم های فیلمسازان این گروه بسیار شبیه به هم است ، البته این ایراد نیست . این فیلم ها که ادعای نوگرایی دارند ، در زمینه های فنی بسیار ضعیفند ، ساده ترین قواعد نورپردازی رعایت نمیشود ، فیلمنامه روندی رو به جلو ندارد ، روایت متزلزل است ، فیلم بین مستند بودن و داستانی بودن دست و پا میزند . فیلم ها به علت نداشتن داستان جذابیتی ندارند ، اگر هم انتقادی است صرفا نمایش فلاکت مردم است ، نه دنبال دلیلی میگردند و نه به دنبال راه حلی هستند ، سیاه بینی مصنوعی دارند ، برخی اوقات قصد نمایش واقعی زندگی را دارند ، اما به این نکته توجه نمیکنند که زندگی واقعی هم برای نمایش نیاز به داستان دارد . مگر سهراب شهید ثالث زندگی واقعی را به نمایش نمیگذاشت و چه جذاب هم این کار را میکرد. برجسته ترین فیلمسازهای این دسته : عباس کیارستمی ، محسن مخملباف ، محمد شیروانی ، نیکی کریمی ، سمیرا مخملباف ، جعفر پناهی هستند.
گروه آخر اما برجسته ترین گروه است . بزرگترین فیلمسازان ایران در این گروه جای میگیرند ، فیلمسازانی که در آثارشان ، اندیشه هست ، سینمای هریک از این فیلمسازان دنیایی جداگانه دارد ، اما به طور کلی این فیلمسازان در آثارشان موضوعات اجتماعی را مورد پژوهش و تحلیل قرار میدهند و البته در قالب داستان ، از لحاظ ارزش هنری ، این فیلم ها با ارزش ترین فیلم ها هستند ، فیلمنامه های بسیار قوی ( سگ کشی ، کاغذ بی خط ، زیر پوشت شهر ) ، روایت بی اشکال ، تصویر برداری های عالی ، میزانسن های حساب شده ، دیالوگ های عالی ، شخصیت های ملموس و مهم تر از همه اندیشه ، در تک تک نماهای این فیلمها اندیشه وجود دارد ، فکر وجود دارد . این فیلم ها به طور کلی نگاهی انتقادی دارند ، خواه بسان مهمان مامان مهرجویی و خواه به صورت سگ کشی بیضایی ، انتقاد های این گروه و به خصوص استاد بهرام بیضایی با انتقاد های دیگر گروه ها متفاوت است ، اگر حاتمی کیا انتقاد همراه با احترام و تکریمی به وضع موجود میکند ، اگر جعفر پناهی انتقادش به صورت غرغر یا در بهترین حالت درد و دل برای جشنواره هاست ، بهرام بیضایی فریاد میزند ، عصیان میکند ، کل نظام اجتماعی را به نقد میکشد ، اینان سعی میکنند نگاه را عوض کنند ، نگاه به زن را تغییر بدهند ، حال انصاف بدهید تهمینه میلانی در آتش بس بیشتر به زن احترام گذاشته یا ناصر تقوایی در کاغذ بی خط ، زن تهمینه میلانی ، دختر لوسی است که پیراهن شوهرش را به نمکی میدهد و بزرگترین مشکلش این است که شوهرش بدبین است ، اما زن تقوایی زنی است که در عین مشکلات فراوان زندگی معیشتی ، سعی میکند به فیلمنامه هم بنویسد ، حال بنگریم که رسول ملاقلی پور بهتر به معضل اعتیاد میپردازد یا سرکار خانم بنی اعتماد ، اگر در قارچ سمی ، یک آدم بد وجود دارد ، در زیر پوست شهر خانواده ای بی پناه در اوج زشتی ها قرار دارد . حال ببینیم چه کس بهتر به جنگ پرداخته ، جمال شورجه با سید های نورانی و حاجی هایی که با یک اسلحه هزاران عراقی را میکشت یا بهرام بیضایی که در باشو فریاد میزند جنگ خانه خرابی می آورد . ببینیم چه کس بهتر به شهر پرداخته ، آری شهر ، جایی که مارشال برمن آن را گستره مدرنیزم میداند ، آیا فیلمسازان دولتی که در آثارشان جز خاکریز جبهه را نمیبینیم به شهر پرداخته اند یا فیلمسازان جشنواره ای که دوربینشان یا تمام مدت در یک ماشین است و یا در یک ده. جالب اینکه پیش از دوره روستایی بازیها ، بهرام بیضایی غریبه و مه را میسازد که نه تنها به مسئله روستا میپردازد ، بلکه به زن ، خانواده و سنت هم میپردازد . ذکر این نکته هم ضروری است ، اولین بار بهرام بیضایی بود که داستان یک کودک را روایت کرد ، باشو ، و پس از آن بود که ساخت ده ها فیلم راجع به کودک ها آغاز شد . بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و رخشان بنی اعتماد ، برای نمایش فیلمشان بسیار جنگیدند و عاقبت موفق شدند ، فیلم ها نمایش داده شد ، مهمان مامان و سگ کشی پرفروش ترین فیلم سال شدند، زیر پوست شهر بسیار فروخت و کاغذ بی خط تنها در سه هفته نمایش ، پرفروش ترین فیلم ماه شد . آری این نشان میدهد که در ایران هم میشود فیلم نشان داد ، هرچند بسیار سخت ، و مردم م استقبال خواهند کرد.
امروز همچنان نئوفیلمفارسی سازان فیلم میسازند ، همچنین فیلمسازان دولتی و البته فیلمسازان جشنواره ای ، اما بیضایی و تقوایی بی کارند ، در سینمایی که این دو استاد بی کارند مسلما کسی مانند ده نمکی فیلم میسازد . این داستان تلخ سینمای ایران است.
در این بین تنها از مسعود کیمیایی چیزی نگفتم ، بهتر هم هست چیزی نگویم/
این وبلاگ دارای موضوع خاصی نیست