یک سنگ کافیست برای شکستن یک شیشه، یک جمله کافیست برای شکستن یک قلب، یک ثانیه کافیست برای عاشق شدن، یک دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگی

گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خودچون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند . قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند . تار موی توست اما ریشه ی عمر من است

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

نرسیدیم به هم بازی یک تقدیریم عاقبت در هوس دیدن هم میمیریم عشقمان مخرج صفریست که تعریف نشد آه و افسوس که یک واژه بی تدبیریم بعد از آن حادثه هایی که جدامان کردند آنچنان شد که دگر از همه عالم سیریم اشک میریختیم و دل که نمیکندیم آه چه کنیم هر دو از این واقعه دلگیریم وقتی از فاصله ها گفت دلم خندیدیم

نگاه کن پنجره ها به لبخند من و تو چشم دارند و باران در اندیشه ی فاصله ی من و تو می بارد