سحروظلمتهلال زیبای ماه نقره گون چون گوشواره ای برگوش سپهرخودنمایی می كرد.نسیم نفس نفس زنان به همه جای شب سرك می كشیدوبابرگهای خشكیده خزان بازی می كرد..خش خش برگهاطنین دلنوازی به سكوت شب می بخشید.ستارگان زیباچون پولك های سفیدبردامن سیاه شب برق می زدند.گویی قصدجلوه گری برای زمینیان داشتند.سرمای پاییز،مورموری به تن درختان می انداخت و آنان رابه لرزه درمی آورد.هریك ازآنان می خواست جلوه خودرابه رخ دیگری بكشد. پاییزتمام زمین راتحت سلطه سردوخشن خوددرآورده وحالامی خواست قدرت و صلابتش رادرزمین و آسمان و شب وروزسایه افكن گرداند.علفزارهارقص كنان نوای شادی ونشاط رادرگوش شب زمزمه می كردند . شب آخرین لحظاتش راسپری می كرد.سحرپیش رویش بودومنتظرپایانش تاروزرابرای جهانیان به ارمغان آورد.شب دلگیربودوسحردلشادكم كم ظلمت و سیاهی شب رنگ می باخت وسپیدی صبح وسحرپدیدارمی گشت.انوارطلایی رنگ خورشیدبرزمین می تابیدوتیرگی شب راازبین می برد.سحرخیزان طبیعت آوای فرارسیدن صبح وشروعی دوباره راسردادند.دیگرجایی برای ظلمت شب نبود.شب می رفت تاخودرابرای آغازی دوباره آماده كندوصبح می آمدتاآغازی دوباره راازسرگیرد.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 0:21 توسط سجاد رنجبر
|
این وبلاگ دارای موضوع خاصی نیست