يوسف و ايرج تقريباً هم سن يكديگر بودند ؛ سر يك سفره بزرگ شده بودند ؛ با هم بازي مي كردند ؛ درس مي خواندند ؛ به داد يكديگر مي رسيدند ؛ پسر عمو بودند . محرم كه مي رسيد اين دوتا سقاي دسته هاي عزاداري بودند ؛ شال عربي به گردنشان مي بستند و همراه دسته به راه مي افتادند و به سر و سينه مي زدند و بعد كار اصليشان شروع مي شد : آب دادن به عزاداران حسيني .

 

ادامه دارد...

 

برای دانلود کامل این پست اینجا را کلیک کنید