داستانی از شهید کلاهدوز
يوسف و ايرج تقريباً هم سن يكديگر بودند ؛ سر يك سفره بزرگ شده بودند ؛ با هم بازي مي كردند ؛ درس مي خواندند ؛ به داد يكديگر مي رسيدند ؛ پسر عمو بودند . محرم كه مي رسيد اين دوتا سقاي دسته هاي عزاداري بودند ؛ شال عربي به گردنشان مي بستند و همراه دسته به راه مي افتادند و به سر و سينه مي زدند و بعد كار اصليشان شروع مي شد : آب دادن به عزاداران حسيني .
ادامه دارد...
برای دانلود کامل این پست اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 15:21 توسط سجاد رنجبر
|
این وبلاگ دارای موضوع خاصی نیست