حسادت میکنم به رنگ دیوار،وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس میکند.

حسادت میکنم به آفتاب،وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی می بخشد.

حسادت میکنم به برگ گیاه،وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده میکند.

حسادت میکنم به پدرت،وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی و به مادرت،وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.

حسادت میکنم به تختت،که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.

حسادت میکنم به فرش،که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

حسادت میکنم به اتاقت،که شادی باتو بودن را همیشه میچشد.

حسادت میکنم به آیینه،که هر روز گرمی نگاهت را حس میکند.

حسادت میکنم به کوچه،درخت های باغچه،چشم هایت و خودت،به خدایت و به این قلم که از تو گفت...