می گويند روزی مردی از بازرگانان کوفه از بهلول پرسيد: شيخ! به نظرت من چه بخرم که با فروش آن سودی زياد عايدم شود؟
بهلول گفت: آهن و پنبه.
بازرگان آهن و پنبه خريد و انبار کرد و در موقع مناسب فروخت و سودی فراوان برد. گفت: ای بهلول ديوانه! به پند تو عمل کردم و فراوان سود بردم. بگو اين بار چه بخرم؟
بهلول گفت: پياز و هندوانه
بازرگان پياز و هندوانه خريد و انبار کرد و گنديد و فراوان زيان ديد. گفت: به پند تو عمل کردم، زيان ديدم. چرا؟
گفت: دفعه اول که نزد من آمدی مرا شيخ خواندی. گمان کردم که عقلم را پسنديدی. بار دوم اما مرا ديوانه خواندی گمان کردم جنونم را می پسندی.
بازرگان شرمگين شد و به رنجش بهلول پی برد